باقر بحری دعوت کافه سردبیر را لبیک گفت

پک محکمی ‌به قلیان زدم و نگاهی عاشقانه به لیوان پر از چایم که نعنا در آن دلبری می‌کرد انداختم و در رویاهایم کنار خور در حاشیه خلیج فارس به برج‌های دوبی می‌اندیشیدم که کم از برج‌های شهری در آمریکا نداشت. به‌ناگاه تلفنم زنگ زد که چه نشسته‌ای که کافه سردبیر تو را خوانده است به مهمانی. شستم خبردار شد که کار کار جاسوسان نظام صنفی است وگرنه چطور می‌شود حالا که چای و نعنا به طعم IT در دوبی می‌نوشی کافه سردبیر تو را مهمان کند! دور و برم را پاییدم و ناغافل گفتم باشد می‌آیم.

در تهران وقتی نامه کافه سردبیر را دیدم فهمیدم ای دل غافل حتما کاسه‌ای زیر نیم کاسه است چراکه دعوت شده بودم به کافه به صرف کاهو و سکنجبین به طعم دریا! قهوه‌چی می‌دانست که من خبرنگاران را دوست دارم “به سان‌چای و ته‌دیگ” و حالا که ما را دعوت کرده است به قهوه‌خانه‌شان به جای چای، کاهو می‌دهند و سکنجبین آن هم به طعم دریا!

آقا جان از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان برای تعامل هم افزا رفتم سراغ بی بی و یک جعبه نه سه جعبه شیرینی گرفتم که شاید دلبری کنم و از دلشان درآورم. چشمتان روز بد نبیند تا قبر هم فاصله‌ای نیست آنان ما را به حیاط دعوت کردند که بیا و در فضای باز IT داد سخن بده ما هم از همه جا بی‌خبر رفتیم. این دشمنان قسم خورده ما مشتی عمله فرستاده بودند خانه مجاور که با خس و خاک و سنگ ما را به کشتن بدهند که ما فهمیدیم و دستشان را رو کردیم.

بالاجبار فضای باز مصاحبتی را به کافه ترجیح دادیم و جناب مجتبی‌خان با یک مشت کاهو و سکنجبین به سراغمان آمد ولی چشمتان روز بد نبیند؛ آرش‌خان برومند به طرفة‌العینی از غفلت ما سود جست، دو دست داشت دو دست دیگر از مهرک خانم قرض گرفت و به جان کاهو سکنجبین افتاد و فش فشی راه انداخت که بیا و ببین. خدا پدر همسنگر سابقمان جناب بیگلرخان را بیامرزد که آمد و ما را از دست محاصره یک مشت خبرنگار دهان باز که مرا می‌پیچاندند در بقچه خاطراتم، نجات داد.

مخلص کلام، کافه سردبیر دل و هوش از ما برد و آشتی درگرفت. هرچند که کیا و بیای قهوه‌خانه کم شده بود ولی ما کاهو و سکنجبین خوردیم و دل دادیم.

۱ نظر

رضا دانش۳۱ فروردین ۱۳۸۹، ۸:۵۵ ب.ظ

متن بسیار خوبی بود